تبليغاتX
همین که هستم!!


همین که هستم!!





















می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

      می برم تا ز تو دورش سازم

     ز تو ای جلوه ی امید محال

     می برم زنده بگورش سازم

     تا از این پس نکند یاد وصال

     ناله می لرزد..می رقصد اشک

     آه بگذار که بگریزم من

     از تو ای چشمه ی جوشان گناه

     شاید آن به که بپرهیزم من

      بخدا غنچه ی شادی بودم

     دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله ی آه شدم صد افسوس

     که لبم باز بر آن لب نرسید

     عاقبت بند سفر پایم بست

     می روم خنده به لب خونین دل

     می روم از دل من دست بدار

     ای امید عبث بی حاصل

          " فروغ فرخزاد"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:28 توسط رها| |

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .


نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:6 توسط رها| |

وقتی کسی نیست که خودت را فرو کنی در آغوشش و گم شوی در رویاهای شبانه‏اش، فرقی نمی‏کند صبح‏ها با صدای اذان بیدار شوی یا ناقوس کلیسا

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:7 توسط رها|

دلم یک آغوش گرم میخواهد …. آغوشی که چشمانم را ببندم ….با خیالی راحت…. یک آغوش امن ….            

بی غل و غش …. دلم یک نگاه پاک می خواهد …. چشمانم را ببندم و تا ابد به اسارت آن نگاه درآیم … آری دلم نگاهی زلال می خواهد …

خسته ام …. خسته ام از همه چیز …. دلم مرگ می خواهد

شنیده ام آغوشش امن ترین آغوش هاست.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:41 توسط رها| |

 

 

سه چیز در زندگی اموختم:از عشق رسوایی/از دوست بی وفایی/از شب تنهایی

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:12 توسط رها| |

دراین دنیا که حتی ابرنمی گرید به حال ما

همه از  ما گریزانند توام بگذر از این تنها

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:19 توسط رها| |

هی هی زندگی .....

نامه واست نوشتما!!!! می خونیش؟

بخونش و به انشام نمره بده!! بخونش و بگو من سرافکنده نشدم!!!

 

 

بابا همش داد میزدو مامان از صدای بلند بابا جریح تر میشد و صدای هر دوشون گوش هام و می سوزوند. من مثل دختر بچه ای بینشون وایساده بودم و متحیر از این همه تنفر خیره گذشتم بودم.

اون موقع ها دعوای مامان و بابا سر خانواده ی بابا بود و ما سه تا طفل صغیر!!!

اون موقع ها من که خیلی کوچیک تر بودم می رفتم تو بغل مامان و سیامک یه گوشه خیره به زمین میشد و طهورا که از زور عصبانیت دستاش و رو گوشاش می ذاشت و داد ممیزد.اونقدر بلند که صداش توی صدای مامان و بابا گم میشد.

ما که بزرگتر شدیم دعواها بیشتر میشد که کمتر نمیشد. حتی جدایی مامان از بابا یه قصه قشنگ بود برای هممون.قرار شد من و طهورا پیش مامان بمونیم  و سیامک را بابا نگه داره..

 طلاق واسه من فقط یه معنی داشت. اونم جدایی از سیامک بود.واسه همین بود که شبها تا صبح توی طاق اتاقم دنبال خدا میگشتم و ازش میخواستم سیامک و از من و طهورا نگیره.

آخه من قول داده بودم به خدا...

وقتی بزرگ تر شدیم طهورا سرکشی می کرد و سیامک خونه بند نمیشد. و من از غصه این همه از هم گسستگی مریض شدم.

هیچ چیز عوض نشده... ما فقط بزرگ تر شدیم.

اون موقع ها من سپر بلای مامان و سیامک بودم. سپر کتک های بابا ...

یه وقت هایی که از درد به خودم می پیچیدم میگفتم خدا تو سیامک و از من نگرفتی منم هنوز رو قول خودم موندم.

قول خوب بودن...

. سیامک و طهورا که ازدواج کردند.

امروز من کم اوردم. امروز من بعد 3 سال دوباره سپر بلای مامان شدم. امروز دوباره رفتم سراغ طاق اتاقم نیگا کردم به سقف و گفتم:

اهای خدا دیگه جایی برای خوب بودن نیست!!! هست؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:41 توسط رها| |

ماجرای خواستگاری از رها

از بچه های و بلاگ کذایی بود.بماند که اسمش سهیل بود و یک خواننده.اول ها زیاد اظهار فیض نمی کرد شاید همان چند کامنت مسخره و تکراری شاید بی تفاوتی من و خونسردی های طرفین ولی بالاخره کار خودش را کرد.

تازه 4 ماه می شود با این ماه که خیلی خیلی اظهار بودن کرد.مسئله ی من و این حضرت آقا خیلی زود پیشرفت کرد.

شاید باور دیدنش و حضورش در منزلمان قیافه ام را مثل یک دیو 4 سر و 2 شاخ نشان می داد.البته یک دیو خوشگل و جادویی

همه چیز خوب بود... ثروت... قدرت... شهوت... ایمان...اخلاق...تعهد...تنها عیبش نداشتن زیبایی و کوتاهی قدش از اینجانب بود. وهمین شد که ما سبب برای خوشبختی نیافتیم و بر بخت بد خویش لعنت فرستادیم.که چرا همه ی چیز های خوب یکجا با هم جمع نمی شوند.

این بود ماجرای قهر چند روزه من از نتو وبلاگ نویسی/ هرچند تو ((م)) خود نیز بر آتش این بهم ریختگی لهیب می کشیدی.

قصد ماندن دارم. ماندن برای خاطر خیلی ها....

 

 

 

تا کور شود هر آن کس که نتواند دید....

 

 

پ.ن:

از سیل عظیم خواستگاران محترم ممانعت به عمل می آوریم.

 

 

 

پ.ن:

معیارهای ما برای ازدواج اصلآ مهم نیست.

 

 

 

پ.ن:

این کارها برای جلب توجه و جذب نرهای محترم نمی باشد. لطفا برداشت آزاد نباشد( دقیقآ هدف اینجانب یافتن همسر ایده ال برای زندگی می باشد )

 

 

پ.ن:

شماره های تماستان را لطفا همراه با عکسی تمام قد به آدرس اینجانب ایمیل نمایی.

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:43 توسط رها| |

سلام رها ...

که رها کردی یکهو و رفتی و معلوم نیست کجا ...

فکرهاتو کردی بیا کلید خونه ت رو ازم بگیر...

نمیگی این همه فک و فامیل چشم انتظارن؟

www.hobab-67.blogfa.com

پ.ن:

چرا وبلاگتو حذف کردی؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:32 توسط رها| |


Design By : Night Skin